صفحه نخست          تماس با مدیر            نسخه موبایل                RSS                  
شمارنده
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پنجشنبه 24 آذر 1390 :: نویسنده : بهانه بودن
چشم هایم انتهای کوچه را می کاود آنگاه که می گویند در نیلی ترین آدینه، گام های نورانی ات را بر سنگفرش آن خواهی گذاشت. چشم به راهت مانده ام آقا...

شب ها را تا سپیده دم عشق می خوانم و سحرگاهان تا شب اذان امید در گوش تک تک قناری ها زمزمه می کنم...لحظه های خاکستری ام بی پیرایه تقدیم وجودت ، که می دانم به نامِ نامی ات "هیچ" در چنته ام با خود به این سو و آن سو می کشم. لحظه هایم را با تو تقسیم می کنم که عدالت را چونان ذره ای در دل خاک و آسمان ها از چشمانت پنهان نمی ماند.

تمام قلبم را به وسعت نیلوفرانه ترین طپش ها نثار آمدنت خواهم کرد آنگاه که بگویند خواهی آمد با دستی از عدل و قلبی که بی صبرانه برای گنجشک های بی پناه دست از طپیدن بر نخواهد داشت. بزرگترین نگاه من به کوچکترین ستاره آسمان دوخته تا شبی از شبها آغوش بگسترانم و مهتاب را در آغوش کودکانه ام بگیرم.
اللهم عجل لولیک الفرج

من غرور قرن را در هم خواهم کوبید، جنون چلچله ها را زندانی خواهم کرد و ریشه هایم را به دست تیشة مبهوتی می سپارم که می دانم هیچ گاه زخمی نخواهد داشت.من واژه ها را اسیر مهربانی ات، کوچه ها را آذین از نرگس ها، شب را چراغانی از تمام گلبوتة ستاره خواهم کرد. در پشت نگین وارة اشک هایی جانسوز، انعکاسی از انتظار آمدنت موج می زند.

با یاد آن روز که فوج فوج کبوتران زیر پایت نقل می ریزند و شب بو سر بر بالین، تب دار می گریم. آن روز که می دانم همین نزدیکی ست...مثل خدای نور و صلابت و مهر. مثل شکوهِ شب پره هایی که پشت شیشه های باران زده اشک را تلاوت می کنند.

من آن روز اذان نیایش را از حنجرة سرخ لاله ای خواهم شنید که زیرِ آواره ترین عشق، مدفون شده بود. من آن روز تمام بی کسی و بی پناهی ام را در ظهرترین، نماز کرب و بلا فریاد می زنم و با تمام قاصدک ها تمام پیکره های صلح را در بیغوله ترین جایگاه ـ بالاترین دیدگاه ـ می گذاریم.

تو روزی پا بر سنگفرش حقیقت خواهی گذاشت. فرشی از گلهای رازقی، بابونه، اطلسی هایی که عطر دل آویزشان هر کوی و برزن را مست می کند. می دانم آن روز آفتابگردان ها تا ابد رو به سمت تو می گردانند و نور می گیرند و مهربانی.

سر بر آستان مقدست فرود می آورم و دره می شکنم رعشه های گمراهی ام را، پلیدی و سیاهیِ شب های بی تو بودنم را. اندوه جانکاهی در چشمهایم لانه کرده ست آقا! بغض گلوگاه سربی ام را می تراشد و می سوزاند عمق وجودِ بی وجودم را.

با که بگویم غریبی شبهایی که یتیم وار بر سرِ دردهایم دست نوازشی از ترحم و منت می کشیدند؟ با که بگویم رازِ مخوف تنهایی مبهمی که تا سالها با من بود و بود و بی تو بیشتر و بیشتر؟ با که بگویم از دستهایی که هر غروب آدینه زیر چانه های فراغ در پشت کوچه های این شهر آلودة زنگاری بی تاب تر می شود؟ از کدامین خامه بگویمت که لحظه لحظه از نوشتن وا می ماند و هر بار هجومِ افکارِ بی تو بودن، مأمن احساسم را شکنجه گاهی کرده ست؟

با تو می گویم از تمام تلخکامی ها و خودکامگی هایم، تمام سرود های نخوانده ام و چشمهای ندیده ام، از شعرهایی که سروده نشد و بر هیچ لبی جاری نگشت...از شکوفه هایی که زمستان در دلشان لانه کرده و جرأتی برای خودنمایی ندارند. با تو می گویم از تمام شکوه ابری که بر نجابتت، آستری کشیده ست و بر صلابتت دستی از مهربانی پوشانده...

ای همیشه جاویدان!
ای وجود تا ابد زنده و ای پنهان ترین پیدا!
به نام یزدان عاشق در انتظار دیدارت هنوز هم دیدگان شهر آلوده از نام و ننگ هم گاهی خیس و نمناک می شود و آن وقت که می خواهم فریاد برآورم...او در راه است...مهربان ترین آرزو در راه ست و تلخکامی ها رو به پایان ...

به نام نامی الله العشق و الرب الکعبه به نام نامی حضرت دوست برای آمدنت رختی دوخته ام از جنس صبوری تا آن روز که ندای جبرئیل که تک سواری از دیار نور و آیینه می آید...

اللهم عجل لولیک الفرج



م.حسرتی





نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
یکشنبه 24 مهر 1390 :: نویسنده : بهانه بودن
زمزمه ای از دور دست می آید. گویا من و تو را به خود فرا می خواند. چه می گوید؟ چه سرودی است که این چنین سینه هوا را می شکافد و به سوی ابدیت پرواز می نماید؟ این زمزمه کدامین زمزمه سرا است که نرم و آرام بر جان تشنه مان می بارد و سرود سبز رویش را سر می دهد؟


کم کم زمزمه نزدیک می آید و بر جان خسته مان می نشیند و گرد و غبار سفر خویش را می زداید. انگار این سروش سالهاست که با من و تو آشناست و هر دو مان را فرا می خواند به عشق و ایمان و مستی.

بانگ نجات از بیداد و رهایی از ستم ، بانگ خروشیدن بر ناپاکی و امید رسیدن به تمام خوبی ها، زمزمه زدودن اشک غربت و بی مهری از دامان یتیمان و پر نمودن سفره تمامی مستمندان. فریادی برای استمداد از برای ساختن انجا که شاید دنیایش بنامیم. همانجا که من و تو، هر چه خواستیم کردیم. و نه هر چه باید می کردیم.

باید یاری بگیریم برای پاک کردن سینه گرفته از غبار کناه این دنیا. یافت می شود آیا مرهمی بر دل دردمند ضعیفان؟ آنگاه که جز تحمل ستم و بیداد ظالمان گریزی بر تن نحیف خویش نمی یابند. انوقت که از درون جانشان فریاد بر می آوردند و از آن یگانه دادار همیشه بیدار یاری می جویند و دل خویش را به وعده راستینش آرام می نمایند.

آری ما منتظریم بر عبور زمان از گذر تاریخ و رسیدن به آن لحظه موعود. می شود باشیم و ببینیم که زمزمه سرای آن سروش می آید و پایان می دهد این همه بیداد را؟ لختی صبر شاید لازم آید برای درک این افق بلند انتظار، برای رسیدن به آن معنا که ما هستیم و خواهیم بود تاجاودانه تاریخ و تا ابد هر چند استخوان هایمان گرفتار خاک گردند.

مهدی جان
زمزمه سرای تمامی زمزمه ها، بیا و برای همیشه پایان ده ستم و بیداد و نیستی را. برای همیشه پایان ده ننگ ظلم بر مظلومان را و بچشان بر زبانمان مزه پاکی و راستی را.

مهدی جان
من آماده ام تا در رکاب تو باشم و برای تو فریاد برآورم و با یاریت بیداد را از ریشه بخشکانم. من آرزو می کنم که بمانم با این جان خسته و مملو از عشق به وجودت تا بتوانم دل دردمندم را درمان نمایم.

مهدی جان
بپذیرم که برای آمدنت سالهاست که لحظه شماری می کنم.




نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :
پنجشنبه 27 مرداد 1390 :: نویسنده : بهانه بودن
دلم، هوای تو را می‏کند.

دلم همیشه هوای تو را می‏کند.

باید به جستجوی تو بیایم، تو را بیابم، تو را بشناسم، نهج البلاغه را می‏ گشایم. درست از صفحه اول. از سطر اوّل. از آغاز اولین کلمات، تو را می‏ بینم و صدایت را می‏ شنوم، گاهی در هیبت یک بنده، که عجز و ناتوانی‏اش را فریاد می‏ کشد، آن لحظه که لب می‏ گشاید و «شهادت به یگانگی بی‏ابزار آن معبود مطلق می‏دهد، شهادتی که خلوصش از آزمایش‏ها گذشته و حقیقت نامش در دل و جان نشسته»

تو را، واژه واژه می ‏خوانم و می‏ بینم و می‏ شناسم، تو را که در بلندای تاریخ، در شمایل یک دادخواه بی نظیر، با شمشیر برنده کلامت نفس‏ها را می‏بری و سینه‏ ها را از حسرت و پشیمانی، لبریز می‏کنی. آن لحظه‏ای که فریاد می‏کشی که «هان ای مردم! به خدا سوگند، آن شخص، جامه خلافت را به تن کرد و او خود قطعاً می‏دانست که موقعیت من نسبت به خلافت، موقعیت مرکز آسیاب به آسیاب است که به دور آن می‏چرخد»

و گاهی اندوهت پارا فراتر می‏ گذارد و تو را در هیبت یک عاشق ناگزیر می‏ بینم که تنها به عشق حضرت دوست، تلخی‏ های دنیا را هم چون حلاوتی دلنشین می‏ پذیرد.

برای دیدن اندازه اصلی عکس لطفا بر روی آن کلیک کنید.آن گاه که می‏ گدازی و می‏ سوزی که «سوگند به خدایی که دانه را شکافت و روح را آفرید! اگر گروهی برای یاری من آماده نبود و رحمت خداوندی با وجود یاران بر من تمام نمی‏ شد و پیمان الهی با دانایان درباره عدم تحمل پرخوری ستمکار و گرسنگی ستمدیده نبود، مهار این زمامداری را به دوشش می ‏انداختم»

نهج البلاغه را ورق می‏زنم... قلبم به درد می‏ آید، واژه‏ ها ضجّه می‏زنند، بزرگی و مظلومی تو را...

هر کلمه، پتکی است که بر فرق بی خیالی هایم فرود می ‏آید، با هر واژه، عظمت تو برایم مجسّم می ‏شود... تو، ایستاده ‏ای؛ هم چون پدری مهربان و دلسوز و باران یکریز مهربانی هایت را بر سر این مردم ناسپاس فرو می‏ریزی. می‏باری و می‏باری... «که من نگهبانیِ شما را در راه‏ های حق که در میان جاده‏ های ضلالت کشیده شده است، به عهده گرفته‏ ام، شما ای مردم! به وسیله ما دودمان محمّد «ص» از تاریکی‏ های جهل و فساد رها شده‏ اید و راه هدایت را در پیش گرفته اید و گام بر فراز اعتلا نهاده‏ اید، شب‏های تیره و تار جاهلیّت را به وسیله ارشادهای ما پشت سرگذاشته‏ اید تا فروغ بامداد اسلام، بر عقول و دل‏های شما تابیدن گرفت»

اشک‏ هایم، قطره قطره فرو می ‏ریزند. مگر یک انسان چه قدر عظمت دارد! ای امیری که کوچه‏ های کوفه را نیمه شب‏ها با انبان آذوقه ‏ای بردوش، معطّر می‏ کردی و بیداری را در جانشان می ‏ریختی، امیری که نیمه شب‏ها در سکوت نخلستان، چونان انسان مارگزیده‏ ای از خوف خداوند می‏ گریستی و دنیا را در سه نوبت بدرود می‏گفتی!

ای امیری که با آن دست‏ها، دست هایی که افلاک، آرزوی بوسیدنش را داشتند، لقمه بر دهان پیرمرد نابینا می‏ گذاشتی!

ای امیری که صورت بر تنور بیوه زن می‏ گرفتی!

یا علی «ع»! تو کیستی که عدالت هم از عدل تو به حیرت آمده؟

واژه به واژه تو را می‏ جویم، خود را به امواج کلمات می‏ سپارم، به دریای نهج البلاغه.

با هر خبری، در نهایت بزرگی ات فرو می‏روم و با هر مدّی در وسعت شکوهت غرق می‏ شوم.

ایستاده ‏ای؛ محکم و پابرجا و استواری، از شانه‏ هایت سرازیر است.

آه، علی! تو هم چنان در وسط پرگار هستی ایستاده‏ای و همچنان آفرینش، بر مدارت، پروانه وار می‏ چرخد. تو دوباره و هزار باره، بی هیچ تکراری متولد می‏ شوی.برای تو هرگز پایانی وجود ندارد.

تو فراتر از ذهن روزگاری تو با هیچ زبانی تفسیر نخواهی شد.





نوع مطلب : حرف دل، 
برچسب ها :

( کل صفحات : 11 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   
هوای دل



اینجا آسمان ابری ست
آنجا را نمی دانم
اینجا هوایش بهاری نیست
آنجا را نمی دانم
اینجا عاشقا تنهایند
آنجا را نمی دانم
اینجا دل برای تو تنگ است
آنجا را نمی دانم...
کتابنامه

کتاب «مهدیان دروغین» تألیف حجت‌الاسلام رسول جعفریان منتشر و روانه بازار شد. دانشیار دانشگاه تهران در این کتاب به تقسیم حوزه‌های مختلف جغرافیایی دنیای اسلام پرداخته و مهدیان دروغین در مناطق و دوره‌های مختلف تاریخ را معرفی کرده است.

نظرسنجی
به نظر شما چقدر برای واقعه ظهور آماده هستیم؟







دیگر امکانات



این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید: