صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
  • ویژگی های جامعه منتظر ظهور منجی

    بشر از روزی كه پا به عرصه گیتی نهاده در آرزوی یك زندگی اجتماعی خوش و سعادت‌بخش است، و در راه رسیدن به آن تلاش و كوشش می‌كند و همیشه از جان و دل خواستار یك عصر درخشان و اجتماع صالحی است كه ظلم و تعدّی در آن نباشد....

    ادامه مطلب ...
  • امام ، پناه از شیطان

    یکی از مهم ترین شؤون امام علیه السّلام که تأمین کننده‌ی اساسی ترین نیاز ما به ایشان است، ملجأ و پناه بودن امام علیه السّلام است...

    ادامه مطلب ...
  • عرصه‌های مشترک عامه و خاصه در موضوع مهدویّت

    یکی از موارد اتفاقی بین شیعه و اهل سنّت در قضیه‌ی مهدویّت، اتفاق بر اصل آن است. امت اسلامی ـ به غیر از گروهی اندک از غربزدگان و روشنفکر نمایان مانند احمد امین مصری ـ بر این مسأله اتّفاق دارند که ...

    ادامه مطلب ...
  • زن منتظر و منتظر‌پروری

    در طول تاریخ تشیع، یكی از نقش‌های بی‌بدیل زنان، دفاع از ولایت و تلاش برای حفظ این ارزش الهی بوده است، به ویژه در عصر غیبت كه تقریباً امكان ایفای نقش مردان برای دفاع از ولایت، به سبب اختناق شدید، كم‌رنگ بوده است، زنان، فعالانه برای حفظ فرهنگ مهدویت در جامعه نقش آفرینی كرده‌اند...

    ادامه مطلب ...
  • ما بی صاحب نیستیم !

    آقای شیخ حیدرعلی مدرس اصفهانی فرمود: « یکی از مواقعی که من به حضور مقدس حضرت بقیة الله ارواحنا فداه ( یا یکی از اصحابشان ) مشرف شدم و ایشان را نشناختم، سالی بود که اصفهان بسیار سرد شد و نزدیک پنجاه روز آفتاب دیده نمی شد و مدام برف می بارید. سرما بحدی شد که نهرهای جاری یخ بسته بود. ...

    ادامه مطلب ...
جمعه 17 اسفند 1397 :: نویسنده : بهانه بودن
ملا علی رشتی می گوید:

از زیارت کربلای معلی باز می گشتم، سوار قایقی شدم که عده ای از اهل حله نیز بر آن سوار بودند، آنها مشغول شوخی و خنده بوده وجوانی را استهزاء کردند و مذهبش را مسخره می گرفتند، اماجوان با سکینه و وقار، به آنان اعتنائی نمی کرد، آنچه جای تعجب بود آنکه با این همه، هنگام صرف غذا با آنان همراه شد و بر سفره ایشان نشست، منتظر فرصتی بودم تا از حقیقت امر جویا شوم.

قایق در بین راه به جائی رسید که آب رودخانه کم شده بود، بالاجبار همه پیاده شدیم و در کنار رودخانه به راه افتادیم، فرصت را مناسب دیدم خود را به جوان رسانده و علت مسخره کردن آن ها را جویا شدم.

جوان گفت: اینها همه از اقوام من هستند که از اهل سنت اند، پدرم نیز سنی بود اما مادری داشتم شیعه و محب خاندان عصمت علیهم السلام و خود در حله سکونت دارم و شغلم روغن فروشی است و جریان من از آنجا شروع می شود که سالی برای خرید روغن به همراه قافله ای به اطراف مسافرت کردیم بعد ازانجام کار در مسیر بازگشت قافله برای استراحت در بیابانی موقتاً توقف کرد تا قدری خستگی راه را بگیریم و دوباره به راه ادامه دهیم، در این حین خواب مرا ربود و چون بیدار شدم نه قافله ای دیدم و نه نشانی از او.

تا چشم کار می کرد بیابان بود و سوز و گرما، راه را بلد نبودم ومنطقه را نمی شناختم، ترس سراپای مرا به لرزه درآورد اماماندن را صلاح ندیدم، شب در پیش بود و گرسنگی و عطش.

روغنها را بار زدم و به راه افتادم، یکه و تنها بیابان را طی کردم اما گویا هر چه می روم دورتر می شوم و هر چه می جویم بیشترگم می کنم، سختی و گرما، تشنگی و ترس از مرگ از چهار سونهیبم می زدند، مضطر شدم با خود گفتم به بزرگان دینم متوسل شوم و از آنها کمک بگیرم و چون سنی بودم اولی را صدا زدم والتماسش کردم اما خبری نشد، به دومی متوسل شدم از او هم کاری ساخته نگشت و یکی یکی اما هیچ. ناگهان چیزی به یادم آمد، آن قدیمها مادرم می گفت: ما یک امام داریم که هر کس او را صدا کند جوابش را می دهد و هر که از او یاری بطلبد یاری اش می کند بی پناهان را پناه است وضعیفان را دستگیر و اوست هادی هر گمشده.

اما او را نمی شناختم ولی آنگونه که مادرم او را می ستود و از رأفتش می گفت روزنی از امید در دلم گشوده شد، با خدای خود عهد کردم که اگر مرا جواب داد شیعه خواهم شد، و برقدمهای کرمش گونه خواهم سود، و بر درگاه لطفش تا ابدخواهم بود.


ادامه مطلب...


نوع مطلب : امام مهدی(عج)، 

ابو الرجا مصری که یکی از نیکوکاران بود، می گوید:

پس از رحلت امام حسن عسکری علیه السّلام برای جستجوی امام زمان علیه السّلام حرکت کردم، سه سال گذشت، با خودم گفتم: اگر چیزی بود بعد از گذشت سه سال آشکار می شد.

در این هنگام، صدایی را شنیدم که صاحب صدا را نمی دیدم، او گفت: ای نصر بن عبد ربّه! به اهل مصر بگو: آیا شما پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلّم را دیده اید که به او ایمان آورده اید؟

ابو الرجا گوید: من تا آن زمان نمی دانستم که نام پدرم عبد ربّه است، چون من مدائن متولد شدم، و پدرم را از دست دادم، ابو عبد اللّه نوفلی مرا با خود به مصر آورد و در آنجا پرورش یافتم، چون آن صدا را شنیدم، مطلب را دریافتم، و دیگر به راه خود ادامه ندادم، و مراجعت نمودم.[1]

پی نوشت:
[1] خرایج، ج 2، ص 698 و 699، فى اعلام الامام صاحب الزمان علیه السّلام؛ بحار الانوار، ج 51، ص 295.
منبع : داستانهایی از امام زمان(علیه السلام)، ص: 63 .




نوع مطلب : امام مهدی(عج)، 

سه شنبه 16 بهمن 1397 :: نویسنده : بهانه بودن
چند ساعت بعد مأمورانِ رشیق به فرمان او آماده ی حرکت شدند. آن ها که سوارانی تیز پا و مجهز بودند ، به خانه ی امام حسن عسکری (علیه السلام) رسیدند . به دستور رشیق دور تا دور خانه محاصره شد. جمعی از آن ها بر بامِ خانه ی همسایه ها رفتند . تعداد زیادی هم در کوچه ها ایستادند . رشیق و چند جنگ جوی قوی وارد حیاط شدند . سپس از پله های سردابِ خانه ی امام پایین رفتند . نزدیکِ درِ سرداب ، ناگهان میخ کوب شدند .

صدای زیبایِ تلاوتِ قرآن به گوش می رسید. آن ها خوب گوش کردند . صدای زیبایِ تلاوتِ قرآن به گوش می رسید. آن ها خوب گوش کردند . صدای کودکانه ی امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشّریف) بود . خودشان را به دیوارِ سرداب چسباندند . رشیق دست به قبضه ی شمشیرش برد و به یکی از مأمورها آهسته گفت : بگویید مأمورهای بیشتری به حیاط بیایند!سپس در را آهسته باز کرد . صدا خاموش شد . رشیق منتظر ماند . دقایقی بعد ، امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشّریف ) از سرداب بیرون آمد و بی اعتنا به آن ها ، از پله ها بالا رفت .

مأمورها هاج و واج نگاهش کردند ، اما هیچ کدام شان حرکت نکردند . امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشّریف) به آرامی از میان آن ها گذشت و از خانه خارج شد . یکی از جنگجوها که کنارِ دستِ رشیق بود ، در حالی که می لرزید به رفتنِ امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشّریف) اشاره کرد و به اوگفت : او … .

رشیق وسطِ حرفش پرید و گفت: حالا وقتش است . با یک حمله ی سریع به درونِ سرداب وارد شوید و دستگیرش کنید! جنگجوها با تعجب به هم نگریستند ، بعد به رشیق گفتند : عجیب است فرمانده؟! او با حیرت پرسید: چه چیزی؟!

- مگر او را ندیدی؟

رشیق با تعجب پرسید: مهدی … کو … کجاست؟! آن ها گفتند: از جلو ما رد شد . رشیق خشمگین شد . دندان هایش را بر هم سایید:

-چی ؟! پس چرا دستگیرش نکردید . مگر خشکتان زده بود؟! یکی از جنگ جوها که ترسیده بود ، گفت : ما فکر کردیم شما هم او را دیده اید و الان قصد حمله ندارید و گرنه …! رشیق سرشان داد کشید . آن ها از پله ها بالا دویدند . رشیق لرزید و با خشم شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و فریاد زد: برویدبیرون . آن کودک از چشم ها پنهان شده . عجله کنید! مأمورها مثل مور و ملخ از درِ خانه ی امام حسن عسکری (علیه السلام) بیرون زدند . از امام مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشّریف) خبری نبود . او از چشم های مأموران پنهان شده بود .

نویسنده: مجید ملاّ محمّدی

پی نوشت :
* یکی از خلیفه های عباسی در دورانِ امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشّریف ) .
** پیش کارِ اصلی خلیفه.
منبع:کتاب ، آفتاب خانه ی ما.




نوع مطلب : امام مهدی(عج)، 


( کل صفحات : 33 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   
درباره وبلاگ



اینجا آسمان ابری ست
آنجا را نمی دانم
اینجا هوایش بهاری نیست
آنجا را نمی دانم
اینجا عاشقا تنهایند
آنجا را نمی دانم
اینجا دل برای تو تنگ است
آنجا را نمی دانم...

نوای مهدوی

این نوا را در وبلاگ خود پخش کنید:

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • آخرین بازدید :
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic